به طرفم حمله ور شدند . به سر و صورتم چنگ می انداختند. نگهبان بیچاره هم حریف آنها نمی شد. بدنم مجروح و پر بخیه بود و
 نمی توانستم تکان بخورم...
 
 
کد خبر: ۱۵۳۱
تاریخ انتشار: پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۱۶

به گزارش بازتاب گهر به نقل از سرویس مقاومت جام نیوز، سید احمد حدادی از رزمندگان واحد تخریب تیپ ۱۷ علی ابن ابیطالب(علیه السلام) از نحوه ی اسارتش در شناسایی های منطقه عملیاتی محرم چنین گفت :

 

شب۶۱/۷/۲۷ در ادامه شناسایی های قبلی به شناسایی رفته بودیم . صدایی شنیدم به دوستان و همرزمان گفتم : من صدایی شنیدم ! آنها گفتند : شاید تو خیالاتی شدی . در برگشت از شناسایی در یک گودی در محاصره قرار گرفتیم. دوستان یک به یک به سمت منطقه ی خودی فرار کردند . دشمن آتش بسیاری می ریخت، چون برای شناسایی رفته بودیم نباید به سادگی اسیر دشمن می شدیم .

 

سه گلوله دشمن به شکم من اثابت کرد. افتادم وبلند شدم، حرکت کردم . به دنبال بچه ها می دویدم ، قسمت راست باسنم هم تیر خورد. منوری بالای سرم روشن شد. در حلقه ی محاصره قرار گرفتم ، افتادم ، بلند شدم ، با تیر زانویم را زدند . قطب نمایی همراهم بود، آن را خاک کردم . حلقه ی محاصره تنگ وتنگ تر شد.

 

انفجارات زیادی در اطرافم بود. حالت گیجی به من دست داده بود. اسلحه ی کلاشم خشابی ۹۰ تایی داشت، با آن به طرفشان شلیک کردم. دشمن قصد نداشت مرا از بین ببرد و بکشد، آنها می خواستند مرا زنده دستگیر کنند، چون اطلاعات من برایشان مهم بود. جلوتر آمدند، منوری دیگر منطقه را مانند روز روشن کرد.

 

نزدیک من شدند، از جایم برخواستم و با فریاد بلند الله اکبر نعره ای کشیدم، آنها عقب رفتند و ازمن دورتر شدند، باز به طرف من شلیک کردند. دوباره به طرف من آمدند باز با فریاد بلندی گفتم: الله اکبر، آنها عقب رفتند، دیگر تاب وتوانی نداشتم، افتادم. بابیحالی دستم را روی خاک ها می کشیدم، دنبال اسلحه ام می گشتم که از پشت سر مرا گرفتند و پا روی کمرم گذاشتند و مرا به زمین چسباندند. شلوار سبز پلنگی وصله داری تنم بود. آنها نزدیک ۲ کیلومتر مرا روی زمین کشیدند. مرا کشان کشان پیش فرمانده شان بردند.

 

وصله شلوارم را به او نشان می دادند! بی حال بودم. دستور داده شد، سرمی به من وصل کردند و با ماشینی راهی بیمارستان العماره کردند. دوساعتی در راه بودیم تا رسیدیم به بیمارستان. در مسیر، ایست و بازرسی های زیادی بود وقتی به ایست بازرسی ها و دژبانی ها می رسیدیم، درب ماشین که باز می شد، می پرسیدند این کیست؟ می گفتند : حرس الخمینی( پاسدار خمینی ) تا کلمه ی حرس الخمینی را می شنیدند،آب دهان به صورتم می انداختند . صورت من در این مسیر، تا بیمارستان العماره پر از آب دهان شده بود ! صورتم دیگه قابل رؤیت نبود وقیافه ی ناهنجاری پیدا کرده بودم.

 

 

..................................................................................

 

سید احمد حدادی از رزمندگان واحد تخریب تیپ ۱۷ علی ابن ابیطالب (علیه السلام) در شناسایی عملیات محرم از بازجویی های پس از اسارت خودمی گوید: از روز سوم اسارت درحالی که اصلاً حال خوبی نداشتم. بازجویی ها شروع شد.

 

مترجمی که در کنار افسر عراقی بود، سؤال کرد بچه کدام شهری ؟ گفتم : قم. چند وقته در جبهه هستی ؟ گفتم : دو ، سه روزیست آمده ام. گفت : دو ، سه روزه چرا اینقدر جلو آمدی ؟! گفتم : خاک خودمونه ، نیروهای شما مرا در خاک خودمون اسیر گرفته اند. مترجم پرسید: چقدر نیرو در منطقه دارید ؟ گفتم : من مدت کمی است ،آمده ام و چیزی نمی دانم. شلوار سبز پلنگی وصله داری به تن داشتم. گفت : تو از فرمانده هان سپاه هستی . گفتم : من بسیجی هستم، به خاطر دفاع از دین و کشورم آمده ام. نه درجه دارم ونه از نیروهای سپاه .

 

چیزهایی که در بازجویی اول گفته بودم را مدام با خودم تکرار می کردم که در بازجویی های بعدی هم همان ها را بگویم. مترجم دیگری آمد که خیلی خوب فارسی صحبت می کرد وشروع کرد به بازجویی ومن همان مطالبی را که در بازجویی اول گفته بودم بدون تغییر، تکرار کردم . او گفت : من بچه تهران هستم، تو هرچی تا حالا گفتی، دروغ گفته ای قطعاً یکی از فرمانده هان گردان هستی ! باید بگی ! از زیر زبانت می کشم ! به او گفتم : تو منافقی ! او گفت : من مجاهدم وافتخار می کنم که مجاهدم . گفتم : ما به شما می گوییم منافق تو به وطن وکشورت خیانت کردی!

 

او تهدیدم کرد که با درفش از تو حرف خواهم کشید. گفتم : درفش که سهل است با کلنگ هم نمی تونی از من حرف بکشی! تو دین و وطنت رافروختی وبه ملت خودت پشت کردی، ازمن حرفی نمی تونی بکشی، ما آماده ایم برای شهادت ! ۴۵ بخیه عمودی روی شکمم، ۲۵ بخیه به عرض پهلویم خورده بود، باسن و کمرم مجروح وترکش خورده بود.

 

با این حال روزی دومرتبه مرا بازجویی می کردند . آن افسر عراقی گفت : چه می گوید: گفتم : من این مترجم را قبول ندارم، مترجم دیگری بیاورید، مترجم دیگری که اهل کربلا وفارسی بلد بود را آوردند، به او گفتم : برای افسر عراقی ترجمه کند وبگوید که مترجم قبلی منافق است و وطن فروش، هرچیزی که من می گویم درست ترجمه نمی کند . افسرعراقی پس از شنیدن مطالب من درخصوص مترجم سری تکان داد که نشانه ی تأیید صحبت های من بود .

 

شب یازدهم بود که در بیمارستان العماره بودم. پرستار کربلایی که باهم قدری دوست شده بودیم، پیش من آمد و آهسته گفت : ایران عملیات بزرگی کرده ، مرا سوار ویلچر کرد وبرد به طرف سالن، دیدم مجروحین زیادی در آن سالن بودند. فریاد یوما یوما و أخیه أخیه آنها بلند بود و پدرو مادرشان را از درد صدا می کردند . دیدم لایه ای از خون کف سالن را پوشانده! صبح روز بعد پرستار کربلایی مرا با ویلچر به طرف حیاط بزرگ بیمارستان العماره که دور تا دورش را نرده های آهنی کشیده بودند، آورد ودر کنار اتوبوسی که تخت هایی برای حمل مجروحین داشت نگه داشت و در همین حال دو زن از نرده های حیاط بیمارستان العماره بالا آمدند وداخل حیاط شدند.

 

پرستار کربلایی به نگهبان اتوبوس گفت : مواظب این مجروح باش، او اسیر ایرانی است! تا من پرونده اش را بگیرم و بیاورم برای انتقال به بغداد. این زن ها وقتی متوجه شدند من اسیر ایرانی هستم به طرفم حمله ور شدند . به سرو صورت من چنگ می انداختند . نگهبان بیچاره هم حریف آنها نمی شد. بدنم مجروح و پر بخیه بود و نمی توانستم تکان بخورم. بالاخره به زور اسلحه آن دو زن را از من دور کردند . با دیگر مجروحین عراقی مرا به بیمارستان الرشید بغداد انتقال دادند . این بیمارستان سلول هایی داشت که مرا در یکی از آنها زندانی کردند.

 

درکنار سلول من سلول های دیگری هم بود که مجاهدین و مبارزین عراقی را در آنها نگهداری می کردند. نیمه های شب متوجه شدم صدای شلاق می آید! از روزنه درنگاه کردم دیدم فردی از مجاهدین عراقی را به علت اعتصاب غذا شلاق می زنند. آنها متوجه شدند که من اسیر ایرانی هستم از کنار سلولم که رد می شدند می گفتند: اگر روزی برگشتی به ایران به امام سلام برسان وبگو فرزندانش را در عراق فراموش نکند، ما هر روز روزگارمان همین است ، خیلی اذیت می شویم.

 

گم شدن عینک در شناسایی

سید احمد حدادی ، از رزمندگان واحد تخریب در بیان خاطره ای از شناسایی های منطقه عملیاتی محرم گفت: یک شب که در حال شناسایی و گشت زنی در منطقه ی عملیاتی محرم بودیم، عراقی ها از حضور ما در منطقه مطلع شدند.چون مکان استقرار ما برای آنها مشخص نبود، بدون هدف شروع به تیر اندازی کردند، ما در حال فرار بودیم.

 

 

عینک ته استکانی یکی از بچه های اطلاعات به نام حسن پور از چشمش افتاد. نشست، با دستان خود مانند افرادی که اصلا جایی را نمی بینند دنبال عینکش می گشت که آن را پیدا کند، من برگشتم گفتم: چه کار می کنی حسن پور؟! گفت: دنبال عینکم می گردم، پیدا نمی کنم. با یکی از بچه ها دستش را گرفتیم و گفتم بیا بریم. او گفت: آخه من جایی رو نمی بینم، دو تایی اونو دستاشو گرفتیم و می دویدم که در مسیر چندین بار زمین خورد و بلند شدتا رسیدیم به مقر خودمان حسن پور آدم دقیق و مسئول قدم شماری و ثبت گزارش ها بود.

 

.......................................................

 

نفوذ تا عمق مواضع دشمن- ( عملیات محرم)

سید احمد حدادی از رزمندگان واحد تخریب از شناسایی های عملیات محرم چنین گفت:

یک شب که برای شناسایی رفته بودیم، به عمق مواضع عراقی ها نفوذ کردیم، آنقدر جلو رفتیم که رسیدیم به خاکریزی که در کنار سنگر اجتماعی دشمن بود و عراقی ها مشغول رقاصی و بزن و بکوب بودند، تیرباری را دیدم که نگهبانش آن را رها کرده وسنگرش را ترک کرده ورفته بود، تااز قافله رقاصی و ساز و آواز و خوش گذرانی عقب نیفتد. یکی از بچه های اطلاعاتبه من گفت: سید می تونید چند مین جلو سنگر اینها بگذارید؟! هنوز من جواب نداده بودم، یکی از بچه های اطلاعات گفت:نه نباید اینکار رو کرد! نباید دشمن متوجه شود که ما تا اینجا آمده ایم.

 

............................................................

 

کابوس در اسارت

در شناسایی های عملیات محرم اسیر شدم، بعد از عملیاتی که نامش محرم بود و عملیات انجام شد. در زندان رضوانیه عراق بودیم، اسرایی از نیروهای ایرانی را آوردند، که اکثرا بچه های اصفهان بودند و می گفتند بر اثر بارش باران و طغیان رودخانه سیلی آمد و ما را برد. هر کدام از مابه درخت یا صخره ای چسبیده بودیم که به اسارت دشمن درآمدیم.اسیری نوجوان هم در بین آنها بودکه با لهجه ی اصفهانی فریاد می زد، حسینُ آب برد! تقیُ آب برد! همه رو آب برد. هر شب کابوس سیل را می دید و فریاد می کرد.

 

.................................................................

 

خاطره دیدار در اسارت

سید احمد حدادی می گفت: در زندان رضوانیه یکی از بچه های قم که در عملیات محرم اسیر شده بود مرا دید و شناخت، گفت: آقا مهدی زین الدین قبل از عملیات برایمان صحبت کرد، و با نگرانی میگفت:خدا کنه سید چیزی به دشمن نگفته باشه. که الحمدلله من هم اطلاعاتی به دشمن نداده بودم و عملیات محرم، عملیاتی موفقی شد.

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: