مصاحبه با خانواده شهیدابراهیم قائدرحمت

شهید ابراهیم قائدرحمت در سال 1348 در خانواده‌ای مذهبی در استان لرستان به دنیا آمد.

کد خبر: ۴۴۴
تاریخ انتشار: پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۲۲

شهید ابراهیم قائدرحمت در سال 1348 در خانواده‌ای مذهبی در استان لرستان به دنیا آمد. وی به دلیل شرایط سخت زندگی، نتوانست تحصیلات خود را بیشتر از مقطع ابتدایی ادامه دهد و به کمک معیشت خانواده پرداخت. او در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب از مبارزین نهضت حضرت امام خمینی(ره) بود. مجرد و در دورود سکونت داشت. ابراهیم قائدرحمت از پیروان حضرت امام(ره) بود و در سالهای قبل و بعد از پیروزی انقلاب همیشه مطیع اوامر رهبری کبیر انقلاب و از مبلغین ایشان بود. این شهید بزرگوار سرانجام در جریان عملیات کربلای 5 شهادت رسید.

پایگاه اطلاع رسای ندای لر در هفته دفاع مقدس با خانواده این شهید بزرگوار مصاحبه ای به شرح ذیل انجام داده است.

سرصحبت را با مادر آن شهید باز کردیم. حاج خانم با لهجه شیرینش گفت: « مادرجان، من که نمی تونم صحبت کنم. دخترم به سوالاتون جواب میده.» با این حال وقتی شروع کرد به تمام سئوالات جواب داد

 میشه کمی از دوران بچگی شهید قائدرحمت برامون بگید؟ «سال  1348به دنیا اومد. هنوز دو ساله نشده بودکه باباش فوت کرد. ابراهیم  تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوند. خانواده اش وضع مالی مناسبی نداشتن. حدودا سیزده ساله بود که پیش یکی از برادرهاش.   کار می کرد. بچه آرومی بود. وقتی به جوانی رسید عضو بسیج و سپاه شد

شهید قائدرحمت بچه چندم خانواده بودند؟ بچه دوم خانواده بودند.

از خواهر شهید درخواست کردم کمی از خصوصیات اخلاقی و شخصیت شهید قائدرحمت بگوید؟ مثل همه بچه‌ها بودند. ایشان همان وقتی هم که بچه بودند هوش زیادی داشته باشد، اراده قوی‌ای داشت. همت داشت. اهل کوشش و تلاش بود. ببینید! هم همان طور که الان ملاحظه می‌کنید ما از اولش هم یک خانواده متوسط بودیم آنچنان امکاناتی در اختیار ما نبود؛  یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم. ایشان اهل کار و کمک به خانواده بودند خدمت‌تان بگویم که هوش را داشت، توانایی را داشت، ذکاوت را داشت، و همه اینها را به اضافه توکل به کار گرفت. این خیلی مهم است. این است که ایشان وقت تلف نمی‌کرد. مطلقا وقت تلف نمی‌کرد. از لحظه لحظه وقتش کمال استفاده را می‌کرد؛ چه در خواندن و نوشتن، و چه در به کار بستن، افکارش، رفتارش، گفتارش.

یک خاطره از شهید به یاد دارید؟خاطره زیاد است؛ یک بار با هم جایی می‌رفتیم  وقت اذان شد من به عینه می‌دیدم که ایشان دارد می‌لرزد؛‌ حالا ۱۷ و ۱۸ سال بیشتر سن نداشت‌ها، مسیر را عوض کرد تا به یک مسجدی برسد نماز را اول وقت بخواند. یا قرآن؛ به قدری علاقمند به قرآن بود که وقتی ایشان شهید شد، من فقط یک بقچه بزرگ از نوارهای قرآن که داشت، جمع کردم.

از مادر شهید خواستم تا از علاقه دو طرفه میان خودش و شهید باقری بگویید.ایشان همین طور که به تکالیف مذهبی اش علاقه مند بود همینطور هم به خانواده اهمیت می‌داد. حتی زمان جنگ ایشان در عین حال که هر وقت یک استکان چای دستش می‌دادم می گفت: مادر دعاکن من شهید بشوم. در عین حال می گفت اگر جنگ تمام بشود و برگردم روی تک تک بچه های فامیل من باید کار کنم. باید زحمت بکشم. بسیار به خانواده اهمیت می داد. به خواهرش به برادرش به پدرش.  هر موقع می آمد دست حاجی را می بوسید. هر موقع می رفت دست ایشان را می بوسید. اگر من ناراحت بودم دست برگردنم می انداخت می گفت: مادر چیه؟ چی شده؟‌ آرام باش. من هم دیگر - بغض می‌کند- نمی دانم. واقعا این صبری که خدا به من داد حکم معجزه بود چرا که من ایشان را نمی‌دانم چطور بیان کنم؛ دیوانه وار دوستش داشتم نسبت به بچه‌های دیگر که خدا را شکر همه شان هم خوب هستند ایشان را جور دیگری دوست داشتم.

شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دستشان عصبانی بشوید؛ اصلا بچه شیطانی بودند یا نه؟   * ماشاءالله که خیلی شیطان بود. شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را می رفت بالا!

 شیطنت هایش بیشتر چی بود؟

در عین حال که محجوب بود، در عین حال که سر به زیر بود، در عین حال شجاع و شرور هم بود. در بچگی هم شیطنت خودش را داشت. به اعتراف خود بچه ها، من صبر داشتم والا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت. این را هم تا یادم نرفته بگویم که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود از یک طرف می خواستم دعوایش بکنم از یک طرف دل خودم هم می سوخت.

 شده بود دعوایش بکنید؟

 ببینید آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت باز خیلی منظم بود. یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد اینکه می گویم این کارهایشان هم دوست داشتن بود به خاطر همین است حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد چه می گویم که وقتی بچه هم بود عصای دستم بود. در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود اگر توجه کرده باشید حتما دیدید؛ آشپزخانه یک طرف بود اتاق ها یک طرف. همانجا هم بودیم که شهید شد؛ نزدیک ۳۰ سال ما آنجا بودیم. شامی که خورده می شد امان به من و خواهرش نمی‌داد؛ اگر می‌دید مثلا می‌خواهم پرده بزنم پیش از آنکه بگویم دست به کار می شد. متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفته‌اند کمک به اهل خانه افتخار است، عار نیست.

درباره نحوه حضورش در جبهه توضیح دهید؟

 خودش علاقه زیادی برای حضور در جبهه داشت و همیشه می گفت که "دشمنان اسلام و انقلاب باید نابود شوند و ما باید از انقلاب و میهن خود دفاع کنیم". چون برادر بزرگترش در جبهه حضور داشت ما مخالف اعزام وی بودیم و می گفتیم حداقل برادرت بیاید و بعد تو برو و وقتی برادرش برای دیدار خانواده چند روزی به زادگاهش آمد، او با اصرار رضایت ما را جلب کرد و به برادران جهاد سازندگی پیوست و از طریق جهادسازندگی به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید.

درباره آخرین وداع شما با شهید برایمان بگوئید؟

آخرین بار در ماه مبارک رمضان به دیدار خانواده اش آمد و در مراسم افطاری که همه ساله برگزار می کردیم به تنهایی تمامی امور را بر عهده گرفت و حتی شستن ظروف را نیز به تنهایی انجام داد و در همین موقع بود که احساس کردم این آخرین دیدارم با او است.

خداحافظی غریبی با او انجام دادم و اصرار کردم که نرود و بگذار حداقل به سن سربازی برسی و بعد برو ولی او نپذیرفت و راهی شد.

چگونه به شهادت رسید؟

 شهید ابراهیم هر از چندگاهی از طریق همرزمانش پیغام می فرستاد که حالش خوب است و نگران نباش، اما اندکی قبل از شنیده شدن خبر شهادتش پیغامی از طریق یکی از همرزمانش به من رسید و گفته بود:" به مادرم بگوئید وقتی خبر شهادتم به او رسید گریه نکند" و بعد از مدت کوتاهی خبر شهادت وی رسید. او در مناطق عملیاتی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه اسلام و وطن بود دست یافت.

اگر بخواهید پیام یا خواسته ای از رهبر معظم انقلاب داشته باشید، چه می گویید؟

رهبرم را دوست دارم از او توقعی ندارم، چراکه این قدر مشغله دارند که من دیگر نمی خواهم برایشان مزاحمتی ایجاد کنم و فقط از خداوند متعال می خواهم کسانی که بدخواه رهبرم و این نظام و کشور هستند را نابود کند.

 

 

 

 

 

 

نویسنده : --

مطالب مرتبط:
برچسب ها: --- 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: