بخشی از خاطرات رزمندگان دفاع مقدس؛

هر چه التماس کردم بلند شود تا به عقب برویم ولی متاسفانه ایشان حاضر به همکاری نبود و نمیدانستم که چکار باید کنم؛ واقعا شرایط سختی بود، ایشان فرمانده من بود و من اصلا دلم نمیخواست که ایشان را تنها بگذارم و مرتب ذکر میگفتم.

کد خبر: ۵۳۱۱
تاریخ انتشار: جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۱۴

به گزارش بازتاب گهر؛ چند خاطره به یاد ماندنی از آن شب به یاد ماندنی برایتان نقل کنم  وقتی بنده از ناحیه دست راست و پای چپ مجروح شدم تقریبا در میانه راه بودیم؛ یعنی قبل از میدان مین و چند نفر از دوستان از جمله رزمنده دلاور حاج ذبیحی عزیز و دوست با وفایم کریم گودرزی ازبچه های روستای ونایی دست وپایم را محکم بستند و به راهمان ادامه دادیم درمیانه راه یک نفر از رزمندگان گردانمان را دیدم که سخت مجروح شده بود و اصلا قادر نبود که جلو بیاید و من که دیدم خونریزی او بسیار شدید است دلم تاب نیاورد و نشستم با چفیه گردنش و زخمهایش را محکم بستم و وقتی که بلند شدم که به دنبال گردان بیایم یک مرتبه خود را در میان کانالهای سیمانی دیدم و فقط خودم بودم و یک عالمه جنازه عراقی در داخل کانالهای سیمانی خلاصه کمی به جلو رفتم و یک مرتبه به یک چهار راه رسیدم و که نمیدانستم باید به کدام سمت حرکت کنم و هر آن ممکن بود که اشتباهی وارد نیروهای دشمن شوم خلاصه با توکل بر خدا و خونسردی کامل تصمیم گرفتم که فقط مستقیم بروم و به نظرم هم درست ترین کار همین بود.

تصور کنید یک بچه ۱۵ ساله میان این همه جنازه عراقی و تک و تنها آن هم با بدنی مجروح چقدر باید جسارت به خرج میداد و به عقب برنمی گشت؛ خلاصه در میانه راه به یک نفر رسیدم که با تیرباری روبرویش دقیقا ایستاده بود و مثل مجسمه خشک شده بود آن شب چندین بار صدایش زدم اما هیچ جوابی نمیداد و حتی سرش را هم برنمیگرداند و من واقعا شکه شده بودم ونمیدانستم چطور از اینور به آنورش بروم وقتی دیدم اصلا جواب مرا نمیدهد و فقط به جلو خیره شده با شلیک چند گلوله به طرفش هجوم بردم و دیدم که درست وسط پیشانیش گلوله خورده و اصلا پاهایش خم نشده بود و پشت تیربار ایستاده به درک واصل شده بود خلاصه با لگد به بدنش کوبیدم ونقش بر زمین شد ومن سریع از مقابلش رد شدم  نزدیک به یک کیلومتر به جلو رفتم که دیدم صدای پچ پچ بلندی از داخل کانال می آید و اول فکر کردم وارد نیروهای عراقی شده ام وخواستم شلیک کنم که یکدفعه دیدم بچه های گروهان خودمان هستند و برای چند دقیقه ای داخل کانال به زمین نشسته اند و آن موقع انگار دنیا را به من داده بودند چون از تنهایی و بلاتکلیفی خارج شده بودم به هر حال با توکل به خدای متعال به حرکت خود ادامه دادیم و من هم با دوستانم تا پشت خاکریز های دشمن ودقیقا ۲۰۰متری عراقیها رفتیم و تا صبح زود درگیری ادامه داشت و ساعت ۵ونیم صبح برادر احمد محمدی فرمانده گروهانمان دستور عقب نشینی داد و ما که اصلا انتظار عقب نشستن نداشتیم به ایشان اصرار میکردیم که ما به عقب نمی آییم و برادر محمدی و بقیه فرماندهان گروهانها و حتی حاج حمید خداشناس به اصرار زیاد از ما میخواستند که خط را تخلیه کنیم  خلاصه بر خلاف خواسته قلبیمان مجبور به عقب نشینی شدیم و دشمن هم یک جاهایی دید مستقیم داشت و بد جوری بچه ها را به رگبار بسته بود و موقع دویدن به عقب یکی از همرزمانم که دقیقا جلوی من حرکت میکرد متاسفانه تیر دوشگای عراقیها به کمرش اصابت کرد و نصف کمرش کنده شده بود و به شهادت رسید و من وبقیه بچه ها سریع خود را به داخل کانالها انداختیم و مسافت خیلی طولانی را داخل کانالها به عقب برگشتیم و در راه برگشت دقیقا پشت میدان مین من یکی از بچه های گردان انبیاء خرم آباد را دیدم که داخل میدان مین گیر کرده بود و یک پایش کاملا قطع شده بود و کسی جرات نمیکرد که داخل میدان مین شود و آن بنده خدا را بیرون بکشد.

 برایم واقعا سخت بود که زجرکشیدن آن رزمنده هم استانی را ببینم و بچه ها میگفتند شهبازی نرو ممکن است که پای خودت هم قطع شود ومن با توکل برخدا چند صلوات فرستادم و سریع داخل میدان مین شدم و این بنده خدا را بیرون کشیدم و جالبه بدونید که این رزمنده خرم آبادی را بعد از ۲۵سال در خرم آباد خیلی اتفاقی دیدم و اصلا مرا نشناخت و وقتی آدرس میدان مین را بهش دادم اشک از چشمانش سرازیر شد و تند تند صورتم را میبوسید و میگفت درآن بهبوحه هیچ کس از همشهری هایم به دادم نرسیدند و من مانده بودم تو با چه جراتی به میدان مین آمدی و به من کمک کردی که به عقب برگردم و من هم در جواب به او گفتم که فقط به خدا توکل کردم و غیرتم اجازه نمیداد که تورا درآن حال و روز رها کنم.

خلاصه بعد از دقایقی بعد وقتی به آخرهای نیزارها رسیدم تقریبا نزدیکی لب اروند بودم که برادر محمدی را دیدم که شکمش شدیدا تیر خورده و روده هایش کاملا بیرون ریخته بود و واقعا قادر به راه رفتن نبود و خیلی خونریزی شدید بود هر چه التماس کردم بلند شو تا به عقب برویم ولی متاسفانه ایشان حاضربه همکاری نبود و نمیدانستم که چکار باید بکنم واقعا شرایط سختی بود ایشان فرمانده من بود و من اصلا دلم نمیخواست که ایشان را تنها بگذارم و مرتب ذکر میگفتم و یا زهرا و یا اباالفضل میگفتم و در این حین برادر پاسدار شمسیان رسید و من انگار دنیا را بهم داده بودند که دیدم کمک برایمان رسید

خلاصه باکمک همدیگر برادر محمدی را به کنار اروند بردیم و سوار بر خشایار کردیم وبه عقب فرستادیم و بعد از مسافتی طولانی به بیمارستان صحرایی رسیدم و تقریبا ساعت ۱۱صبح بود که با آمبولانس به پشت خط هدایت شدم و چند روزی را در بیمارستان ذوب آهن اصفهان بودم وبعد به بروجرد برای دوران نقاهت برگشتم  این دقیقا کل خاطرات من از عملیات کربلای ۴ بود که تقدیم شما عزیزان شد

 والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته

 

انتهای پیام/

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: