کد خبر: ۵۳۲۳
تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۲۶

به گزارش بازتاب گهر؛ خاطرات یک عملیات از دید هر نفر به نوع مسئولیت و موقعیتش شاید یک تغییراتی داشته باشد ولی  اصلش یکیست.

عملیات والفجر ۹ برگی از دفتر خاطرات دفاع مقدس رزمندگان اسلام می باشد که به جهانیان ثابت کرد ملت ایران ظلم  را نمی پذیرند جان و مالشان را برای اهداف اسلام ، امام ، کشور می دهند ، دفاع مقدس خاطرات کسانی بود که با دادن جانشان یکبار دیگر واقعه کربلا و ایثار شهدای تاسوعا و عاشورای حسینی  را در دل امت اسلامی ایران زنده کرد.

اینجانب بعنوان یک نیروی بسیجی اعزامی از شهرستان بروجرد در منطقه دربندیخان عراق مشغول به خدمت و همراه شدن با دیگر رزمندگان هم استانی وارد گردان همیشه سرافراز ثارالله شدم ابتداء در یکی از دسته های گروهان مطهری در پشت قله تحت فرماندهی صادق حیدری حدود 3 ماه بودم و بعد با علاقه ای که به برادر شهیدمان محمدرضا بااختیار داشتم و خاطراتی را با وی دارم.

به گروهان شهید باهنر انتقال پیدا کردم که پس از 2 ماه شروع عملیات والفجر 9 در منطقه سلیمانیه عراق در اسفند ماه 1394 که با رشادتهای رزمندگان اسلام  بخصوص رزمندگان لشکر همیشه پیروز 57 ابوالفضل حدود 350 هزار کیلومتر مربع از خاک کردستان عراق آزاد گردید.

جبهه دربندیخان را تحویل مجاهدین کرد دادیم و به سمت شهر مریوان حرکت نمودیم  و پس از رسیدن به شهر مریوان و یک توقف کوتاه و تعویض خودروهای مینی بوس و اتوبوس با کامیون و کمپرسی  از طریق مرز مریوان وارد خاک عراق شده و پس از مسافتی که گذشتیم به نیروهای پشتیبانی  رسیدیم و بعد از تحویل گرفتن بادگیر و کیسه خواب به راهمان ادامه دایم تا به یک روستای عراقی خالی از سکنه که مقر پشتیبانی تدارکات نیروهای بعثی بود وارد شدیم  که پس یک استراحت ما را بسمت خط مقدم ارتفاع ناصر کوچک  انتقال دادن  وقتی به دامنه ناصر کوچک رسیدیم گردان بصورت ستونی به سمت ارتفاع که چند روز پیش به دست نیروهای رزمنده آزاد شده بود حرکت نموده و پس از 2 ساعت به بالای ارتفاع که داری چند سنگر و مقر عراقیها بود رسیده و گروهان ما شب همانجا ماند. هوا سرد بود و آب در دسترس نبود. درون سنگرهای عراقی یک جعبه پلاستیکی وجود داشت که برف را درون آن میرختیم تا آب شود و برای خوردن و وضو از آن استفاده می کردیم.

یادش بخیر یک رزمنده در کنار ما بود که همه نیروها آن را بخاطر دارن؛ به او می گفتیم استوار تدارکاتی بود بساط چای را همیشه فراهم می کرد آن شب نیز یک چای خوش رنگ برایمان دم کرد و به همه بچه ها چای داد ، آن شب را با همه خاطراتش به صبح رساندیم ، صبح شده بود گویا عراقیها هوس پاتک کرده بودن چون توپخانه اش زود از خواب بیدار شده بود و شروع به آتش تهیه ریختن در منطقه کرده بود.

گردان ثارالله بر گرفته بود از نیروهای رزمنده بروجرد و دورود که در کنار یکدیگر رشادتها از خود نشان داده بودند.

به ما گفتند سریعا حرکت کنیم به سمت ارتفاع ناصر بزرگ و ما نیز با توجه به آتش سنگین دشمن حرکت کردیم در میان راه در مسیر رزمندگان جلو تر چند گلوله توپ و کاتیشو به نزدیکی نیروها خورده بود که همانجا از میان بسیجان گردان چند شهید داده بودیم که حتی بخاطر دارم یکی از شهدا از بچه های دورود بود که بصورت نشسته و سلاح در دست شهید شده بود و مانند شهیدان کربلا سر بر بدن نداشت و خون هنوز از رگهای گلویش بیرون میزد و حتی شهیدی که رانش بصورت کامل از بدنش جدا شده بود گویا صحنه کوچکی از واقعه کربلا بود.

ما چون عجله داشتیم  و با توجه به آتش توپخانه دشمن که جای ماندن نبود و باید بعداز ناصر بزرگ خود را به ارتفاع کچل برو که یکی از ارتفاعات بلند منطقه کردستان عراق بود و مشرف بود به بخشی از حومه شهر سلیمانیه ادامه دادیم که بعد از ناصر بزرگ با راه صعب العبور و پر برف به ارتفاع کچل برو که حتی سنگر نیز در آنجا وجود نداشت رسیدیم؛ هوا سرد بود و نیروهای قبلی به زحمت با چند کونی جان پناه درست کرده بودن و تعدادمان زیاد بود شب شد و ما باید بخاطر در امان ماندن از سرما درون این سنگران کوچک(جان پنا) مستقر می شدیم من و برادر عزیزمان عباس کریمی و ارجمندی با هم آن شب هم سنگر شدیم جایمان نمیشد و مجبور بودیم سلاح و تجهیزاتمان را بیرون بگذاریم تا با حالت نشسته و فشرده در آنجا جاگیر شویم و رویمان پلاستیک بکشیم تا از سرما در امان باشیم.

حدود نیمه شب بود که برادر شهیدمان محمد علی گودرزی فرمانده گردان دستور داد نیروها به عقب برگردند چون نیروهای عراقی در تلاش هستند تا ارتفاع را محاصره .

شب که به عقب بر می گشتیم ناگهان پای من لیز خورد و می خواستم به پایین پرت شوم که به کمک شهید با اختیار نجات یافتم  دم دمای صبح شده بود که آتش توپخانه های عراقی شروع شد که آن زمان بود تک اصلی عراقی ها شروع شد ابتدا از سمت ارتفاع کچل برو شروع کردند و چون بعد از ما آنجا را تصرف کرده بودند و اشراف کامل داشتند بروی ناصر بزرگ و کوچک ، جنگ سختی شروع شده بود.

لوله های توپ و کاتیوشا از هوا و گله های گرگ بعثی از رو برو رزمندگان گردان قبلی که تعدادی از آنها حضور داشتند و روی ناصر بزرگ بودند؛ با آن همه خستگی و عملیات که چند روزه هم نیروی عمل کننده بودن و هم پدافند با شجاعت تمام در مقابل  آنها  ایستادگی می کردن  و ما رسیده بودیم روی ناصر کوچک که در این میان بود چند فروند از هلی کوپتر های هوانیروز  با شجاعت تمام خلبانان به کمک رزمندگان آمدند و شروع کردن به شلیک به سمت عراقیها که این کار تا حدودی بعثی ها را زمین گیر کرد و عراقیها دیدن نمی توانند ، شروع کردند به زدن گلولهای زمانی (کاربرد این گلولها ی توپ اینگونه بود در آسمان منفجر می شد و ترکش ناشی از انفجار آن در هوا پخش می شود و بصورت باران به زمین می خورد) در این میان بود که فرمانده گردان شهید محمد علی گودرزی از ناحیه سر مجروح گردید و توسط امدادگران گردان  به عقب برده شد که چند روز بعد در بیمارستان به شهادت رسید.

فشار دشمن زیاد شد چون موشکهای هلی کوپتر ها تمام شده بود و آتش گلولهای زمانی اذیت  می کرد که ناگهان یکی از خلبانان نزدیک شد به طوری که خلبان را درون کابین به واضع مشاهده می کردیم و با اشاره دست به ما گفت بنشینید  ما نیز نشتیم  آنگاه با تیر بار  در اطراف ما شروع به تیراندازی کردن زیرا خلبانان  نسبت به ما در بالا قرارداشتند و  منطقه و عراقی ها را بهتر میدیدند.

بعد از چند دقیقه دوباره به سمت ما آمدن و با تکرار اشاره دست به ما فهماند که باید سریعا به عقب برگردیم و همه ما دیده بودیم که مهمات کافی نداریم و اگر برنگردیم به محاصره عراقیها در می آیم ، شروع به عقب نشینی کردیم و از ناصر کوچک پایین آمدیم؛ که  عراقیها به سمت مان شروع به تیراندازی کردن آنجا بود که فهمیدیم چه کمک بزرگی برادران هوانیروز به ما کردن  چون بعد از پایین آمدن ما از  ارتفاع  ناصر کوچک ،  بعثی ها آنجا را هم  تصرف کردن و به سمت ما تیر اندازی می کردند،  در پایین ارتفاع جاده ای بود و چند دستگاه از ماشین آلات راه سازی عراقی آنجا بودن که ناگهان شهید با اختیار برای اینکه این خودروها به دست خود دشمن نیفتند با گذاشتن حلب های سوخت بروی آنها و با استفاده از آرپی چی  جلوی چشم شان خودروها را  منهدم کرد  و بعد از آن پس گذشت چند کیلومتر که پیاده به عقب آمدیم  به لندکروزهای خودی رسیده و به پشتیبانی منطقه منتقل گشتیم.

 

شهدا، ایثارگران و جانبازان آن عملیات که به حق در آن زمان با موقعیت جغرافیایی آن منطقه که داشت رشادتهای فراوانی از خود بجا گذاشتند یاد و خاطراشان همیشه در دل ما زنده است. 

راوی و نویسنده (محمود رضا نظری)

 

انتهای پیام/

 

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: