صفحه اصلی / عمومی / بازی سرنوشت (قسمت بیست ویکم)

بازی سرنوشت (قسمت بیست ویکم)

قسمت بیست و یکم

نصرت از موقعی که برای رفتن به ایستگاه از ده بیرون اومد فکرای مبهمی توی سرش بود درست نمی دونست چکار باید بکنه… می خواست نقشه ای بریزه ولی هیچ فکر درست و مرتبی به مغزش نمی رسید… چند راه مختلف به نظرش اومد که هیچ کدوم رو نپسندید چون هیچ کدومشون عملی نمی شدن، اما وقتی به ساعتش نگاه کرد فکرای تازه ای به نظرش رسید که روش بیشتر از بقیه فکرا حساب و بررسی کرد… اگه تصادف باهاش یار می شد یا بهتر بگم اگه ترتیب و نظر کامل رو رعایت می کرد حتما موفق می شد.. می دونست که قطار از ایستگاههای اصلی همیشه سر ساعت و دقیقه مشخص حرکت می کنه و چون چند بار دیگه م به خوزستان اومده بود می دونست که بین اهواز و مازو کمتر پیش می یاد حرکت قطار تاخیر داشته باشه به خاطر همین ساعت ورود و خروج قطار رو به مازو حساب کرد . مسافرا و کسایی که برای بدرقه شون اومده بودن رو سرگرم کرد و درست توی آخرین لحظاتی که لازم بود فرمان حرکت رو داد. برای اینکه رد گم کنه دستور داد محمود و نرگس با یه اسب بیان و چون می دونست محمود قبول نمی کنه خیالش راحت بود بعد با همون نقشه قبلی مهمیز های پی درپی به پهلوی اسبا زد و وقتی با نرگس به ایستگاه قطار رسید اماده حرکت بود. برای اون که ستاره روی دوشش داشت رعایت مقررات و بلینط گرفتن بی معنی بود بنابراین از اولین در نرگس رو سوار کرد و اونو به یه کوپه درجه یک برد و همونجا نشوند و گفت
– تو بشین ا من برم بلیط بگیرم و محمود رو سوار کنم
– محمود که هنوز نرسیده
– چرا ببین دارن می یان تا اون سوار نشه قطار حرکت نمی کنه خاطر جمع باش
نرگس از وقتی اسبا به تاخت دراومده بودن دچار اضطراب شده بود چند بار دهنه اسب رو کشید ولی نتونست اسب رو نگهداره دو اسب مث اینکه توی مسابقه اسب دوونی شرکت کرده باشن کار همدیگه می دوئیدن طوری که گاهی زانوی نصرت به پای نرگس سائیده می شد.
چند بار نرگس که ترسیده بود از نصرت پرسید:
– چرا اینقدر تند می ریم؟ بچه ها عقب موندن…
اونم جواب داده بود:
– عیبی نداره من سواری و تاخت و تاز توی شبای مهتاب رو دوست دارم اسب تو هم به هوای اسب من می یاد
ما زودتر می رسیم و منتظر می شیم تا اونا بیان
وقتی به ایستگاه رسیدن و قطار رو منتظر و اماده حرکت و مسافرا رو سوار دیدن اضطراب نرگس بیشتر شد
وقتی نصرت داشت اونو از اسب پیاده می کرد نرگس گفت:
– بچه ها نیومدن ممکنه ماشین بره…
– نترس دختر مگه من مردم نمی ذارم ماشین بره تا اونا بیان
نرگس بعد از رفتن نصرت توی اتاق ترن تنها موند و ضربان قلبش تندتر شد. توی ضمیرش احساس می کرد به رنج و غم بزرگی گرفتار می شه . با اینکه مغزش درست کار نمی کرد به نظرش رسید که هنوز محمود توی بیابونه و فاصله زیادی باهاش داره. از شدت نگرانی نتونست اروم بشینه بلند شد به زحمت پنجره رو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد، جز یکی دو تا مامور ایستگاه که نزدیکی قطار وایساده بودن کسی رو ندید. خواست فریاد بکشه و محمود رو صدا کنه ولی یکی از مامورا همون موقع دستش رو بطرف دهنش برد و سوت کشید…
صدای سوت توی فضای خالی بیابون اطراف ایستگاه پیچید و سوت بلندتری که فضا اونجا رو پر کرد صدای سرعت قطار بود…. قطار لرزید و به حرکت در اومد سرتا پای نرگسم با لرزش قطار شروع به لرزیدن کرد و خیلی زود فمید که سرعت قطار بیشتر می شه در صورتی که نه از محمود خبری بود و نه از نصرت…
وقتی قطار سرعت گرفت نرگس که سرش گیج می رفت خودشو روی نیمکت انداخت اول سعی کرد اروم باشه ولی چون موفق نشد از روی نیمکت بلند شد تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که خودشو از پنچره پرت کنه بیرود با این تصمیم دو تا دستش رو به لبه پنجره کوپه گذاشت و سرش رو بیرون برد تکونی به خودش داد تا بپره بیرون ولی همون موقع دو تا دست قوی از پشت سر بازوهاشو گرفت با ترس و حیرت برگشت افسر جوون رو دید و شنید که با خنده می گه:
– کجا می ری دختر جون ، بگیر بشین تا بگم…
– محمود چی شد ؟ محمود چی شد؟
– عصبانی نباش دختر… آروم باش و گوش کن، محمود طوری نمی شه تو هم توی بیابون گیر نکردی حالا اینطوری شده چکار نیم؟ یا ساعت من عقبه یا ساعت ایستگاه اهواز جلو بوده به هر حال هنوز بچه ها نرسیده قطار حرکت کرد… من هر چی می خواستم جلوگیری کنم و رئیس ایستگاه رو وادار کنم چند دقیقه حرکت رو به تاخیر بندازه نشد. اونم حق داشت اگه ماشین دیرتر حرکت کنه توی راه مخصوصا توی تونلا خطرناکه
– پس محمود چی شد؟ محمود چکار کنه؟
– صبر کن جان من عزیز من صبر کن… محمود طوری نمی شه تو حوصله کن تا من بگم… اصلا اگه چند تا هزار تومنی دستی به من می دادن حاضر نبودم تو رو تنها و بدون محمود ببرم تهرون. خانم پوستمو می کنه …. من توی ایتسگاه مازو به رئیس ایستگاه سفارش کردن ما می ریم اراک یا قم می مونیم رئیس ایستگاه این موضوع رو به محمود می گه و محمود اگه شد با ماشین باری امشب یا فردا اگه نه با قطار پس فردا شب می یاد و به ما می رسه والسلام نامه تمام… اینکه غصه نداره، این که دستپاچکی نداره…
این حرفا نیم ساعت ادامه داشت تا نرگس اروم و امیدوار شد به گوشه صندلی تکیه داد و یه ربع بعد خوابید
نصرت چند دقیقه بعد بلند شد و بی صدا کنار نرگس نشست نگاهش رو به اندام دختر معصوم دوخت و زیر لب گفت:
– به جون خودم این بچه دهاتی عجب لعبتی یه…
از اون طرف توی ایستگاه مازو حرفی که مامور خط زد مث سیل سنگینی روی سر همه بچه های گلفروش خراب شد .. چند ثانیه ای سکوت مرگبار همه شونو فرا گرفت بعد محمود فریاد زد
– دروغ میگی… شوخی می کنی…
– شوخی کدومه؟ نیم ساعته رفته…
– حتما همون وقت که من صدای سوت شنیدم…
اونوقت مث دیوونه ها به این طرف و اون طرف دوئید فریاد کشید و حرفای نامفهومی می زد.. دیگه گلفروشا به هیاهو افتاده بودن توی ساختمون ایستگاه سر وصدای بچه ها به گوش رئیس و بقیه کارمندا و کارگرا رسید چند تاشون بیرون اومدن تا علت این سر و صداها رو بدونن محمود دوئید جلو و فریاد زنون به اولین کسی که از ساختمون بیرون می اومد گفت:
– چی شدن؟ کجا رفتن؟
– چی می گی پسر؟‌مگه خل شدی؟
– نرگس کحان؟
– نرگس کیه؟ چرا بیخودی فریاد می کشی؟
– آقا رحم کنین نرگس نامزد من با یه نفر دیگه اومده بود منم می خواستم با اونا برم تهرون …
– مگه نشنیدی قطار رفت
– پس اونا چی شدن؟
– من چه می دونم؟ یا رفتن و یا نرسیدن که برن
– چرا اقا رسیدن با اسب اومدن یه صاحب منصب بود با نرگس
– بعد دیونه وار با چند تا از گلفروشا به طرف اسبا دوئیدن دو تا حیوون هنوز مشغول خوردن بودن و اعتنایی به هیچ چیز نداشتن اون نزدیکی هیچ کس نبود
صدای فریاد محمود با این کلمات توی قضای خالی اونجا پیچید:
– نرگس…. سرکار ….سرکار…
دو تا از مامورای ایستگاه به طرف دوئیدن. بازوهاشو گرفتن و اونو به طرف ساختمون بردن . اون همینطور داد می زد و نرگس و سرکار را صدا می زد.
مامورا پیش رئیس ایستگاه که زیر ایوون ساختمون وایساده بود بردنش و رئیس ازش پرسید:
– پسر چه خبرته ؟ مث ادم حرفتو بزن
جنون و انقلاب درونی محمود بهش اجازه نمی داد حرف بزنه یکی از گلفروشا گفت
– اقا یه افسر با یه دختر که نامزد این بدبخته سوار این اسبا شدن و به ایستگاه اومدن مام پیاده اومدیم قرار بود این بیچاره م با اون افسر و اون دختره بره تهرون
رئیس ایستگاه سرشو تکون داد لبخند زد و گفت:
– صحیح … اونارو دیدم اسبا به تاخت رسیدن وقتی رسیدن که حرکت قطار نزدیک بود اون اقای صاحب منصب بلیط نگرفته دختره رو توی کوپه درجه یک سوار کرد خودش پایین اومد و رفت طرف درجه سه و سوار شد و همونوقت ماشین راه افتاد
محمود دو دستی زد توی سر خودش و با صدای بلند گفت
– خاک عالم به سرم شد . اقای رئیس دستم به دامنتون یه کاری بکنین
– چه کار کنم
یکی از گلفروشا که بزرگتر و فهمیده تر از بقیه شون بود گفت:
– اقا به ایستگاه های بعدی تلفن کنین که جلوشو بگیرن
– برو پسر خدا بهت عقل بده مگه امروزه روز کسی می تونه جلوی یه افسر رو بگیره؟
و همینطور که سرشو تکون می داد با لبخند غم انگیز و تمسخر امیزی به ساختمون برگشت و به مامورا گفت
– این بچه ها رو از اینجا دور کنین نذارین شلوغ کنن
بعد رو به بچه ها کرد و گفت
– برید بچه ها تو هم پسر جون اگه دلت می خواد پس فردا بیا بلیط بخر سوار شو برو تهرون شاید خودت سرکارو با نامزادت پیدا کنی
رئیس رفت توی ساختمون و مامورا گلفروشای افسرد ه و محمود که مشت توی سر خودش می کوبید و گریه سختی می کرد رو از ایستگاه دور کردن.
توی اون شب مهتابی نزدیک صبح بود که اونا به طرف ابادی راه افتادن و توی همه را قدمی نبود که اشکای محمود خاک رو تر نکرده باشه…
وقتی گلفروشا به ده رسیدن هوا کاملا روشن شده بود خیلی زود این خبر دلخراش توی همه ابادی پیچید و زن و مرد و بچه و بزرگ برای دیدن محمود و گلفروشا و شنیدن حرفاشون از خونه هاشون بیرون اومدن. طفلک محمود به قدری خودشو زده و گریه کرده بود که از پا افتاده و چشماش نیمه باز مونده بود و ناله از گلوش مث اه های سوزناک و طولانی بیرون می اومد
همه به حال زارش گریه می کردن هر کس چیزی می گفت و لعنتی می فرستاد بدبین ها مطمئن بودن که افسر جوون کلک زده و با اطلاع کامل به گذشتن وقت، نرگس رو به تاخت به ایستگاه رسونده و اونو با خودش به تهرون برده، ولی یه عده دیگه بر عکس معتقد بودن که نیرینگ و فریبی در کار نبوده و دست بر قضا تصادفی این اتفاق افتاده
اهل ده به حال محمود گریه می کردن و می گفتن:
– پسر جون اینطور بی قراری نکن حتما ماشین منتظر نمونده و سرکار نتونسته اونو نگهداره پس فردا شب تو با ماشین بعدی برو شاید توی اراک یا قم بمونن نرگس که بچه نیست تا کسی بتونه گلوش بزنه و با خودش ببردش امروز و فردا صبر کن ما خودمون می بریم راهت می ندازیم
– ولی بیچاره محمود اصلا این کلماتو نمی شنید و نمی فهمید و چند ساعتی بود که تب سوزانی تموم وجودش گرفته بود این تب به قدری تند شد که محمود رو توی بستر انداخت بهمین دلیل نه تنها شب بعد بلکه تا مدتی تب دست از سرش بر نمی داشت و اون پسرک عاشق بیچاره نتونست به ایستگاه بره و دنبال نرگس به تهرون روونه شه.. توی این مدت هیچ کس رو در اطرافش نمی شناخت و مرتب هذیون می گفت فریاد می زد و بی تابی می کرد.
بعد از یه هفته یه کم بهتر شد هوشش سر جا اومد و بدبختی ش رو به یاد اورد و دوباره شروع به گریه کرد اتفاقا روز بعد قاصدی اومد و چند تا نامه برای اهل ده اورد که یکی ش به نام محمود بود همه اهل ده از رسیدن این نامه خوشحال شدن وقتی نامه رو باز کردن و دست محمود دادن بیشتر از بیست تا از همسایه ها جمع شدن و با بی صبری چشم و گوش به دست و دهن محمود دوخته بودن
محمود سعی کرد نامه رو خودش بخونه ولی چون موفق نشد عموش که کنار بسترش نشسته بود اونو گرفت داد دست کدخدا و کدخدا نامه رو خوند:
(( محمود عزیزم
این کاغذ رو من می گم و اقا می نویسن و من برای اینکه تو خاطر جمع باشی اخرش با خط خودم دو سطر برات می نویسم. محمود جان وقتی ما به ایستگاه رسیدیم ماشین داشت راه می افتاد و معلوم شد یا ساعت اقا عقب یا ساعت ایستگاه اهواز جلو بوده. بیچاره اقا هر چی دوندگی کرد و زحمت کشید که قطار صبر کنه نشد. من داشتم از غصه دق می کردم اما اقا به من فهموند که چطور شده… بعد اومدین و توی اراک موندیم سه چهار روز می اومدیم ایستگاه قطار اراک هر ماشین باری یا مسافری که می اومد می دیدیم ولی تو توش نبودی اقا گرفت بریم قم بمونیم سه چهار روز توی قم موندیم ولی بازم تو نیومدی از اقا خواهش کردم برگردیم مازو تورو هم بیاریم اتفاقا همون موقع یه تلگراف فوری برای اقا رسید که باید بر می گشتن تهرون و ما هم ناچار شدین و اومدیم تهرون وقتی رسیدیم خونه اقا دیدیم خانم تشریف ندارن اقا از نوکرا پرسید اونا گفتن خانم اومدن چند کار فوری بود که انجام دادن و دوباره برگشتن اهواز و گفتن می خوام برم از یکی از ایستگاههای یه دختر و پسر رو بیارم و ازشون نگهداری کنم. ما فهمیدیم که خانم برای وفای به عهد خودشو ن اومده… ما همین امشب رسیدیم امروز صبح اقا گفتن ممکنه خانم چند روزی توی اراک خونه دختر خاله شون بمونه پس بهتره یه کاغذ برای تو بنویسیم و بفرستیم که تا رسیدن خانم نگران نباشی . من خودم خواستم بنویسم دیدم نمی تونم و خیلی طول می کشه، اقا زحمت کشیدن و هر چی من گفتم نوشتن
حالا خودمم چند خط می نویسم
محمود که حرارتی توی تنش دوئیده و به اصطلاح جونی گرفته بود از جا جنبید نامه رو از دست کدخدا گرفت و گفت:
– بدین اینجاشو خودم بخونم
نامه رو با دو دستای لرزونش پیش چشماش گرفت به اخرش نگاه کرد. خط نرگس رو شناخت و بقیه نامه رو خوند
محمود عزیزم،
خیالت راحت راحت باشه اقا اینقدر خوبن که خدا می دونه مث یه برادر با من مهربونن و قول دادن همینکه تو رسیدی تهرون یه خونه خوب به ما بدن یه شغل خوبم برای تو دست و پا کنن که هم کار کنی و هم درس بخونی و می خوان خودشون زحمت بکشن و از فردا به من درس بدن
خدا نگهدار تو محمود من . ایشالله همین روزا تو هم پیش ما می یای…

روز بعد دیگه محمود تب نداشت و همون شب با گلفروشا به ایتسگاه رفت… اونشب و شبای بعد تا یه هفته به انتظار و اضطرابی که تحملش زیادم سخت نبود براش گذشت ولی از اون به بعد اضطرابش بیشتر و بیشتر شد چون خانم زیبا بر فرض اینکه ده روز هم توی اراک مونده بود باید تا اون موقع می رسید بخاطر همین بازم فکرای تلخ و خیلای زهر اگین مغز محمود رو پر کرد و درباره این موضع بین اهل ابادی بگو مگو پیش اومد ولی هی هفته بعد که نامه دیگه ای از نرگس رسید بازم اون خیالا و حرفا از بین رفت
نرگس با خط خودش این نامه رو نوشته بود:
(( بیچاره محمود عزیزم.
می دونم چقدر ناراحتی ، اما با قضا و قدر چه کار می شه کرد؟ حتما که تو شنیدی میون اراک و درود یه ماشینی از خط در رفته، چند نفر مردن و چند نفر زخمی شدن .بیچاره خانم سرکار توی اون ماشین بوده یه پایش شکسته و شونه ها و پشتش م بدجوری زخمی شده . اونو بردن اراک و توی خونه دختر خاله اش افتاده تا چند روزم حالش خیلی خطرناک بوده و بعد یه ذره بهتر شده بیچاره آقا هر چی می خواست بره اراک اجازه ندادن… حالا قول داده بیست روز یا یه ماه دیگه مرخصی بگیره به اراک بره از اونجا بیاد مازو و تورو برداره و با خنم و تو بیان تهرون پس محمود من یه خرده صبر کن، منم اینجا صبر می کنم
راستی خونه ای که مال من و تو می شه پشت خونه اقاست اینقدر قشنگه که نمی دونی … خودمنم اینقدر تر و تمیز شدم که نمی دونی.. یه خانم خیلی خوب الان ده روزه که می یاد به من درس می ده می بینی که خط و سوادم یه کمی بهتر شده خودم این بیست سی روز مرتب برات کاغذ می نویسم تا اقا بیاد و تورو بیاره

در حدود یه ماه چند تا کاغذ گاهی دو تا و سه تا با هم رسید و محمد دلخسته رو بین ترس و امید نگهداشت توی نامه ها نرگس مرتب درباره خوشبختی حالا و اینده ش و خوشرفتاری و حسن خلق و مهربونی بی اندازه اقا و هدایای درجه یک و لباسای فاخری که به اون داده بود و همینطور طولانی شدن کسالت خانم و موندنش توی اراک می نوشت و هر نامه ای رو با امیدواری دیدار محمود تموم می کرد. ولی بعد از اون نامه ها قطع شد و سه ماه جوون بیچاره توی بی خبری مطلق بود. توی این مدت که فقط دو سه هفته ش قابل تحمل بود روز و شب محمود با گریه بهم می رسید. صورت جذاب و خش اب و رنگش زرد و چشمای براقش فرو رفته و بی فروغ و صدای شاداب و روشنش ضعیف و پر غم شده بود با کوچکترین اشاره و یا با شنیدن کوچترین کلمه اشک از چشماش می ریخت و روز و شبی نبود که توی ابادی و صحرا چند بار به جاهایی که توی روزگار پر سعادت گذشته با نرگس ساعت یا دقیقه ای اونجا گذرونده بود نره یا خاکشو با اشکاش تر نکنه
بارها از شدت بی قراری به صحرا فرار کرد و فریاد زنون و اشک ریزون نرگس رو میون سنگا و خاک جستجو می کرد هر شب با ماه و ستاره ها حرف می زد و از اونا نشونی نرگس رو می گرفت
هر کدوم از نامه های نرگس رو بیشتر از صدبار خونده و نتونسته بود توی اونا نشونی یا ادرسی پیدا کنه و ناله دلخراشش رو با نامه ای به گوش نامزدش برسونه
هر دفعه که قطار به اهواز می رفت محمود توی ایستگاه بود مسافرا رو یکی یکی می دید و گاهی نشونی گمشده شو از این و اون می پرسید….
می پرسید ایا دختر دهاتی خوشکل و خوش رنگ و رویی رو که یه افسر اونو دزدیده و به تهرون برده ندیدن؟ بعضی به عقلش می خندیدن و بعضی دیگه از چشمای پر التماس و صدای دلخراشش متاثر می شدن اما هیچ کس نمی تونست حاجتشو براورده کنه .
شاید دیگه جیزی به دیونگی یا مردنش نمونده بود که بعد از سه ماه و نیم یه نامه از نرگس رسید. وقتی نامه رو باز کرد از شدت اضطراب احساس می کرد قبل از خوندن نامه حتما می میره… نرگس توی نامه اش نوشته بود:
(( محمود عزیزم.
نمی دونم سرت کجا گرم شده و یا چی خیال کردی که به کاغذای من جواب نمی دی…! حارای دنیا برعکس شده من که امروز دیگه کوچکترین اثری از زندگی روستایی ندارم و لاف برابری با همه خانمهای شهری می زنم و حق دارم ده و اهل ده و حتی تورو هم فراموش کنم، در نهایت وفاداری تو رو توی دلم نگهداشتم و یه دقیقه هم فراموشت نمی کنم. یه شب تا برات دعا نخونم و تا از دوریت اشک نریزم خوابم نمی بره. با وجود بی اعتنایی های تو که به نامه هایم جواب نمی دی هر هفته دو سه تا کاغذ برات می نویسم و تو انگار نه انگار که نرگسی توی دنیا بوده و دوستت داره و تو اونو دوست داشتی…. به خدا هیچ بهونه ای رو نمی تونم قبول کنم … من حق دارم فکر کنم که اهل ده تورو گول زدن و دلت رو از من سرد کردن. ممکنه همه این شر و شورها زیر سر کبری زن پدرم باشه. اون از رفتن من به تهرون ذوق کرده و حتما برای تو هم نامزدی پیدا کرده . محبوبه خواهرزاده ش بد چیزی نبود. فکر کنم اونو از ده خودشون اورده اونجا و سر تو رو با اون گرم کرده. به خدا ازت نمی گذرم این قدر که من به پای تو نشستم و تحمل کردم ممکن نبود هیچ کس حتی به پای خداهم بشینه چه برسه به پای یه بچه دهاتی مث تو که هیچ بویی از عاطفه نبرده.
توی این دو ماه اخیر بیشتر از ده تا خواستگار برام اومده و من همه رو رد کردم اقا منو با مادر و خواهرش اشنا کرده و اونا هر روز تصدیق می کنن که من دختر خوبی هستم.. تا حالا چند بار چه اقا و چه مادر و خواهرش به من گفتن یکی از خواستگارا رو قبول کن و من مرتب سرمو می اندازم پایینو اروم می گم: محمود ، محمود… اما چه محمودی که منو فراموش کرده و اقلا یه کلمه هم برام کاغذ نمی ده. چند روز پیش خیال کردم شاید کاغذهای من بهت نمی رسه به اقا که اتفاقا اوقاتشون تلخ بود برای اینکه عزادار بود و بهش خبر دادن که خانمش مرده گفتم بلکه شما کاغذایی که من می نویسم رو پست نمی کنین ، عصبانی شد و گفت ایندفعه بنویس و خودت م با من بیا تا جلوی خودت نامه تو بدم به پست و سفارش بکنم حالا این نامه رو خودم با اقا برات پست می کنم حتما ایندفعه برام به ادرسی که زیر و پشت همین کاغذ هست نامه بده اگرم دوستم نداری و منو نمی خوای برام بنویس تا بدونم

این رمان عاشقانه ادامه دارد….


l

این مطالب را نیز ببینید!

تصادف ۷ خودرو به دلیل ریختن روغن روی جاده

فرمانده انتظامی لرستان گفت: در تصادف زنجیره‌ای ۷ دستگاه خودرو در آزادراه” خرم زال ” …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *