صفحه اصلی / عمومی / جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

نقد و بررسی فیلم جنگ سرد ساخته پاول پاولیکوفسکی

 جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی 

فیلم “جنگ سرد”  Cold war ساخته “پاول پاولیکوفسکی” اولین اکران خود را در بخش رقابتی هفتاد و یکمین جشنواره کن آغاز کرد و توانست در این جشنواره جایزه بهترین کارگردانی را برای پاول لیکوفسکی  به ارمغان بیاورد. پیش از این هم پاول لیکوفسکی با فیلم “آیدا” در سال ۳۰۱۳ جایزه بهترین فیلم خارجی زبان در جشنواره اسکار را از آن خود کرده بود. جنگ سرد همچنین در مراسم اسکار ۲۰۱۹ در بخش بهترین فیلم خارجی زبان نامزد دریافت جایزه شد. این فیلم با بازی درخشان “توماش کات” و “یوانا کولیگ” توانست در سی و یکیمن دوره جوایز فیلم اروپا، که در شهر سویل اسپانیا برگزار شد، جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و همچنین بهترین بازیگر نقش زن را برای “یوانا کولیک” کسب بکند. پیتر برد شاو منتقد سینمایی نشریه گاردین با دادن پنج ستاره به این فیلم، جنگ سرد را اثری پر رمز و راز و با شکوه از نظر سبک بصری و موسیقی توصیف کرده است.با مجله اینرنتی شاخه همراه باشید.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

فیلم جنگ سرد ساخته کارگردان لهستانی پاول پاولیکوفسکی بنا به نظر منتقدان بر خلاف آثار دیگر کارگردانان لهستانی، یک فیلم تماما لهستانی است. این فیلم در بحبوحه جنگ سرد  و در لهستان،به داستان دو عاشق در طی مدت پانزده سال می پردازد.مثل شنیدن نت سکوت، مثل عاشق شدن در جنگ سرد، فیلم پر از کنایه های آشکار است به خشونت. جنگ سرد  پر از درد و رنج درونی دو انسان است که سایه شوم جنگ حتی برای یک لحظه از تعقیب آنها دست بر نمیدارد  ودر برهه های زمانی و مکانی مختلف عملکرد دو عاشق را در تعامل با یکدیگر  تحت الشعاع قرار می دهد.

 جنگ سرد آخرین ساخته ی پاولیکوفسکی کارگردان لهستانی یک درام پسا جنگی است که یک رابطه عاشقانه را در یک دوره پانزده ساله و در بستری از موقعیت های مکانی  و سیاسی مختلف نشان می دهد. پاولیکوفسکی که پنج سال قبل توانست برای فیلم آیدا جایزه بهترین فیلم خارجی زبان آکادمی اسکار را کسب کند، در جنگ سرد هم با بهره گرفتن از سینما توگرافی سیاه و سفید همانند آخرین اثر خود آیدا، واپس زده گی و آسیب های  روانی پس  از جنگ را در کشورهای جنگ زده و در قالبی استعاری بیان می کند.

 

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

 در فیلم جنگ سرد، بنا به گفته پاولیکوفسکی، منبع الهام و دست مایه اصلی اثر زندگی پدر و مادر کارگردان بوده است که در زمان جنگ سرد که درگیری ها میان دو ابر قدرت، شوروی آمریکا  به قدرت خویش باقی بود، رخ می دهد. این بار جنگ نه جنگی مسلحانه که جنگی روانی بود که به منظور افزایش متحدین از جانب دو کشور، بر زندگی مردم عادی سایه شومی از وحشت خفته و خاموش انداخته بود. در این سال ها لهستان که بر اساس پیمان ورشو از متحدین شوروی به شمار می آمد، وظیفه پروپاگاندای سیاسی و تبلیغات حکومتی این ابر قدرت را چون دیگر متحدین به عهده داشت.

غلبه تفکر و تعلیمات کمونیستی در لهستان در طول جنگ سرد بر لهستان جنگ زده حاکم بود و به خاطر نظارت شوروی بر ریز ترین امور مردم، و از جمله و مهمتر از همه هنرمندان این سرزمین است. حاکمیتی که فریم به فریم فیلم جنگ سرد را بر این اساس معنی می بخشد. در این فضاست که یک گروه موسیقی به دنبال تشکیل گروهی ملی و لهستانی در بین مردم عادی و روستاییان، مشغول استعداد یابی از اهالی هستند. 

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

تناقضی چشمگیر از سیاست و هنر؛ که هیچوقت نتوانسته استقلال خود را حفظ کند و در جنگ میان ابر قدرت ها تبدیل به ملعبه ای برای قدرت نمایی می شود . و این است دلیل اصلی هنرمندی  است حقیقی که بنا به طبع صلح جویانه ی خود نمی تواند و نمی خواهد که ابزاری در دست حکومت ها باشد. اصلی ویکتور برای ترک کردن این گروه و ترک کردن کشورش لهستان به مانند یک تبعیدی و فراری.

یکی از ابزارهای پاولیکوفسکی برای نزدیک شده به سوژه هایش استفاده از هد روم است . سینماتوگرافی سیاه و سفید هم ، همچون فیلم آیدا به پررنگ کردن این اولویت فضایی تاثیر ویژه ای بخشیده است. جنگ سرد در قاب هایی خفه و تنگ می گذرد که متناسب با فضای خفقان آور فیلم است. در فیلم آیدا هم پاولیکوفسکی برای خلق فضای خود با استفاده از هدروم، وقاب هایی فشرده که تاکیدی است در نقش اولیه و کلیدی فضا و غلبه آن بر زندگی شخصیت های انسانی، ساختار فیلم خود را شکل داد.پرده اول این درام پسا جنگی در لهستان و پردن آخر نیز در لهستان می گذرد.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

جنگ سرد؛ درامی تماما لهستانی   (پرده اول، لسهتان . پرده دوم، لهستان)

جنگ سر د چون” آیدا” در لهستان و در دوران رخوت و خواب زده گی جنگ سرد می گذرد. جنگی که پس زمینه ای می شود برای توجیه  پیچیدگی یک رابطه ی عاشقانه. رابطه ای که به موازات باز خوردهای جنگ و سیاست های  ابر قدرت ها  گویی تمثیلی می شود از  جنگ؛  سرد و آرام و گاهی پرشور  اما پابر جا و همیشگی که  زمان هیچ رخنه ای در  ماهیت آن نمی کند.

فیلم جنگ سرد با نواختن ساز و آواز توسط دورگردان محلی با چهره هایی بی روح  آغاز می شود که به نظر می رسد در حال اجرا برای گروه “مازاکا”،  کسانی که اقدام به انتخاب ستارگان  موسیقی و رقص و آواز در روستاهای محلی می کنند هستند.  «ویکتور» با بازی «توماش کات» یک پیانیست و آهنگساز مشکی پوش و ساکت در کنار تهیه کننده خود  یعنی «ایرنا» با بازی «آگاتا کولژا» اعضای عمده این گروه هستند  که با توجه به قاب های دو نفره که پاولیکوفسکی از این دو  ارایه می دهد به وجود یک گذشته احساسی میان آن‌ها  پی می بریم.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

با آمدن دخترک روستایی و بی پروا «زولا» با بازی «ژوانا کولیگ» در جمع هنر آموزان روستایی ، ویکتور دلباخته ی او می شود. دختری که به زودی و از طریق ایرنا مشخص می شود  شخصیتی جعلی دارد، از اهالی روستا نیست و  و دوران محکومیتی را برای قتل پدرش از سر گذرانده است. در طول فیلم جنگ سرد پاولیکوفسکی بسیار هنرمندانه با زمان و مکان دست و پنجه نرم می کند. او از لهستان اواخر دهه چهل وارد برلین شرقی چند سال بعد می شود، از پاریس اواسط دهه پنجاه عبور می کند و به یوگسلاوی همان دوره زمانی می رسد، سپس به پاریس برمی گردد و در نهایت دوباره به لهستان می رود.  اولین تاریخی که  در فیلم جنگ سرد به آن برمی خوریم بر روی قابی از جاده ی برف زده و تاریک  که کورسویی از نور ماشین در آن تابیده است،  ثبت می شود ، لهستان ۱۹۴۹٫

بیشتر بخوانید تنها سگ ها شهادت دادند

 

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

پرده اول، لهستان ۱۹۴۹  

کلیسای مخروبه ای که در میان درختان خشک و سر به فلک کشیده   تابلوی “گورستان یهودیان  ” اثر  از “گویا”  را به خاطر می آورد تصویری است نماینده لهستان ۱۹۴۹٫ این کلیسا همان کلیسایی است که در دقایق پایانی فیلم زولا و ویکتور به آن پناه می برند.

پاولیکوفسکی در میزانس های شلوغی که از مردم محلی لهستان می دهد، چه در لوکیشن هایی چون اتاق انتظار مصاحبه، چه در سالن های موسیقی و چه در خیابان های توسط مردم نوازنده دورگرد، به اصالت  هنر و استقبال از آن،  نزد مردم سرزمین مادری اش اشاره می کند.

روی دیگر این سکه کرومزیک، رهبر گروه مازوکا است. مردی زیر دین اربابان جهانی خود. در سکانس هایی که در لهستان می گذرد می بینیم در صحنه ای به دستور کرومزیک رهبر گروه ، پرچمی بر روی خانه موسیقی آنها نصب می شود، که در روی آن نوشته شده است”فردا از آن ماست” و در همین لحظه مردی که قصد نصب پرچم را دارد به زمین سقوط می کد که استعاره ای است از سترون بودن لهستان و هنرش در بحبوحه زنگ و سر سپردگی به شوروی کمونیستی.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

ورشو ۱۹۵۱ (دو قلب و چهار چشم)

 ورشو، جایی که گره افکنی های  عاشقانه ی پاولیکوفسکی  شروع  می شود،  گره افکنی های نامحسوس و ریتمیک که موسیقی پس زمینه ی فیلم،  لاینفک آن است و لحظه ای مخاطب را  برای درک بهتر جهان داستان تنها نمی گذراد . با آوازی که رازی عمیق را در خود پنهان کرده است.

“دو قلب و چهار چشم، چرا تو طول شب و روز گریه کردی ، اون چشمای سیاه که تو گریه کردی، دیگه نمی تونن تو رو ببینن. من مثل یه پسر بچه بدون مادرم، وکی همچین پسری رو دوست داره؟  قلب اونها تبدیل به سنگ می شه، کسی که این پسر رو در رنج قرار داده”  آوازی است که به نظر می رسد قصه زندگی ویکتور است.

گروه مازوکا  در ورشو با اجرایی درخشان توجه  مقامات سیاسی را به خود جلب می کنند و از آنها خواسته می شود تا اجراهایشان را با مضامینی سیاسی چون اصلاحات ارضی و رهبران  بر روی صحنه ببرند و با وجود مخالف ایرنا و و یکتور این اتفاق می افتد. مدیر گروه موسیقی ورشو به نیابت از وزیر، از آنها می خواهد که عناصر جدیدی را وارد برنامه کنند؛ یک  ترانه و آواز  ویژه در مورد رهبر طبقه کارگر در کل جهان!

در سکانس بعد در همان حال که نمایی درشت از چهره ی اعضای گروه موسیقی را می بینیم که در حال اجرای برنامه خود بر روی صحنه هستند،  تصویر استالین بر پشت سر  و در بک گراند  برافراشته می شود؛ چرا که ترانه این قطعه چیزی جز ستایش استالین نیست!

 پاولیکوفسکی در اینجا خاطر نشان می کند  که  استالین  و شوروی   قدرت برتری هستند که   ناظر  بر تمام امور هنرمندان و هنرشان  است نه خود نفس حقیقی هنر با کمال گرایی مخصوص خودش. چنانچه در سکانس بعد اعضای روستایی گروه را می بینیم که لباس نظامی پوشیده اند و با دکلمه ای که قدرت طلبی شوروی و ستایش  او را بیان می کند خود را برای فستیوال جوانان در برلین آماده می کنند.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

شاعرانگی ترکیب بندی بدون رنگ ؛ سیاه و سفید

استفاده نمادین از ترکیب بندی سیاه و سفید در فیلم جنگ یکی دیگر از شاعرانه های کارگردان لهستانی در فیلم جنگ سرد است. در قاب های دو نفره ای که در بخش ابتدایی فیلم از ویکتور و زولا می بینیم ویکتور سیاه پوش همیشه در تضاد با زولای سفید پوش است. این دو کامل کننده ی دنیای سیاه و سفید هم هستند.

در بخش دوم و در ورشو در قابی رویایی از ویکتور و مازولا در گندم زار برای اولین بار در نمایی درشت صورت این دو را در کنار هم می بینیم. حالا زولا که با ویکتور در آمیخته است لباسی سیاه بر تن دارد و و یکتور پیراهنی سفید و با آرامشی عجیب در صورتش به خواب کوتاهی فرو رفته است. آرامشی که با اعتراف زولا  به تمامی منجر به آشفتگی می شود..

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

در فیلم جنگ سرد سکوت است که در رابطه ی این دو عاشق حکمفرماست. رابطه عاشقانه در فیلم جنگ سرد  یک رابطه پر از التهاب هالیوودی و دیالوگ های عاشقانه نیست. این دو تقریبا هیچ حرف عاشقانه ای به هم نمی زنند. در جنگ سرد این سکوت است که حرف می زند. سکوت توام با نگاه و حالات چهره. سکوت در جنگ سرد مانند نت سکوت در موسیقی سنگین و پر صلابت است.

 

تقابل میان پاریس و لهستان (لطافت و خشونت)

تضاد میان پاریس و لهستان در فیلم جنگ سرد یکی از عناصری است که به  شاعرانگی و استعاره های پر قدرت این عاشقانه دامن زده است. پاریس سرشار از لطافت است و لهستان زمخت. همانطور که تفاوت میان این دو زبان نیز همین است. زبان لهستانی و لحن شخصیت های فیلم جنگ سرد ، بخصوص زولا زمخت است و با ریتم تند که در تقابل زبان پر از طنازی و لطیف پاریسی قرار می گیرد. نویسنده ای که زولا به او حسادت می کند نیز همان زبان رویایی است. در سرزمینی که از ناخوشی های جنگ به دور بوده است و مردمانی به سختی و زمختی لهستان ندارد. حتی تهیه کننده پاریسی هم از این قایله برای این  زن اصیل و وطن پرست مستثنی نیست.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

زولا  با میشل، تهیه کننده پاریسی، در مهمانی ای که به درخواست ویکتور در آن حاضر می شوند آشنا می شود. در این مهمانی زولا باخانم مترجم و نویسنده ای که تا به حال فقط عکس او را بر روی کتابش دیده بود، برای اولین بار مواجه می شود.  دیالو گی که میان این دو برقرار می شود یکی از کلیدی ترین دیالوگ های فیلم جنگ سرد است، فیلمی  تقریبا خالی از دیالوگ  و پر از نشانه، که در آن سکوت و موسیقی و نگاه حرف می زند. زولا از نویسنده معنی ” آونگ زمان را کشتن” را می پرسد که در ترجمه ترانه ی او استفاده شده است، و پاسخی که می شنویم این است. ” وقتی که عاشق باشی، زمان اهمیتی نداره.”  تقابل این دو زن از همان دست تقابل های فرانسوی  – لهستانی است. سبک حرف زدن زولا و این زن و طعنه هایی که به هم می زند قابل تامل است. زولا خود را یک فراری نمی داند و به او می گوید که پاریس هیچ چیز شگفت انگیزی برای او ندارد و او در لهستان زندگی بهتری داشت و از شگفتی های سرزین خودش، و جزایر پالرمو می گوید. زولا نمی خواهد که یک بازنده باشد و با اینکه  جنگ و خشونت از او چهره سردی و خشنی ساخته اگر قرار به باختن است بهتر آن است که در سرزمین خودش بازنده باشد. تصمیمی که در نهایت می گیرد تا خود و ویکتور را ابدی کند!

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

در پاریس، حالا میان  زولا ویکتور فاصله ای ست شیشه ای. یکی این سمت و دیگری آن سمت شیشه که صدای زولا را با دستگاه های ضبط صدا محک می زند، چیزی که باب طبع زولا نیست و پس از به ثمر رسیدن اولین صفحه موسیقی اش آن شادی  و عشق به کارش، که  در چهره اش  و  در اجراهای محلی گروه لهستانی مازوکا، داشت ندارد. او غمگین است و یکتور را یک هنرمند لهستانی تبعیدی می داند.”تو لهستان تو واسه خودت کسی بودی ولی اینجا یه آدم دیگه ای”  آخرین حرفی است که زولا به ویکتور می گوید و در نهایت مخفیانه  ویکتور را ترک می کند و به لهستان باز می گردد.

 

پرده آخر ، لهستان ۱۹۶۴

زولا و ویکتور در کلیسای مخروبه با شمعی کوچک که در کنار آن قرص هایی ردیف شده اند با هم ازدواج می کنند.  پاولیکفسکی که در طی فیلم هیچ نشانی از مذهبی بودن زولا نداده بود در اینجا آن دو را در پیوندی مسیحی و آسمانی در کلیسا نشان می دهد. ویکتور چون انسان مسخ شده ای گوش به فرمان معشوق و چاره اندیشی اوست. او چیزی جز بودن در کنار زولا را نمی خواهد. حتی اگر این بودن به واسطه مرگ رخ دهد. ویکتور و زولا در قاب انتهایی که فیلمساز در جنگ سرد به ما می دهد خسته و فرسوده مانند همان کلیسایی که در بک گراند آنها قرار گرفته است رو به زوال رفته اند. در جهانی که جنگ تعیین کننده ی تمایلات انسانی و عشق است. صندلی ای  زیر تک درختی که در یک چهار راه خاکی قرار گرفته است با منظره ای سرد  و خالی از طبیعت،  جایگاه ابدی این دو عاشق می شود. ویکتور و زولا به دور دست ها خیره شده اند و صدای سیرسیرک ها تنها ملودی پایان زندگی آنهاست؛ چنان بی حرکت که گویی در جایشان خشکشان زده است. این است پایان داستان دو عاشق در جنگ سرد. جنگی که عشقی با شکوه را بر نمی تابد و جایی برای آن ندارد.

در آخرین حرف  فیلم جنگ سرد همه چیز نهفته است.  وقتی که  زولا به ویکتور می گوید” بیا بریم یه جای دیگه، یه جایی که منظره قشنگ تری داشته باشه” جای دیگر، جایی بهتر،  جهانی ورای این جهان. جهانی که منظره ای جز جنگ زده گی و طلسم شوم آن داشته باشد. جایی برای عشق ورزیدن.

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

جنگ سرد، عاشقانه ی دو تبعیدی

جنگ سرد داستان دو عاشق دو هنرمند و پر رنگ تر از همه ی اینها داستان دو تبعیدی است. در کنار گذر  آرام و خونسردانه زمان که به دلیل ریتم آرام فیلم القا می شود، و همچنین سیاق بصری پاولیکوفسکی ،  عشق ویکتور و زولا دست نخورده و ناب باقی می ماند. سر انجام ویکتور برای رفتن به لهستان و کنار معشوق بودن وقتی که می بیند اجازه ورود به لهستان را ندارد، به صورت غیر قانونی از مرز رد شده و به گفته خودش برای بریتانیا جاسوسی  می کند و به زندان می افتد .

 جنگ سرد داستان مردمی است که ساز می‌نوازند و عاشق می شوند و  تلاش می‌کنند خود را امیدوار نشان دهند اما جنگ از آنها چهره‌ای سرد و بی‌روح ساخته است. سردی که انسانی ترین عنصر حیات- عشق- هم  از آن در امان نبوده است. و چهره ی غمگین زولا که هیچ لبخند قابل ذکری در طول فیلم بر آن نقش نمی بندد نشانی از این نحوست جنگ است .

 و دست آخر چاره جویی از این عشق این تبعید و انجماد کشور جنگ زده چیزی نیست جز فراموشی مطلق . فراموشی مطلقی که در سرزمین مادری اتفاق می افتد. سرزمین مادری که زولا  برای پایان دادن به این عشق آواره ، همچون زندگی آواره خود و ویکتور، در کلیسایی مخروبه که در آغاز فیلم می بینیم از آن وطن و مامن و پناهی  ابدی می سازد. وطنی  برای مردن،  وطنی برای عاشق شدن.

 


l

این مطالب را نیز ببینید!

در خانه‌ی دیگران به این ۹ مورد دست نزنید

این توصیه‌های آداب معاشرت را هنگام بازدید از خانه‌ی دیگران به یاد داشته باشید تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *